nobody
05-22-2009, 12:01 PM
نویسنده: يعقوب - توكلي
بررسي زندگي اجتماعي بشر نشان مي دهد كه روابط انسان ها بر تعامل آنان با يكديگر استوار است و چگونگي تنظيم و سازماندهي اين تعامل، بخشي از دغدغه هاي اصلي زندگي هر انساني است و به تبع آن، حكومت ها و قدرت هاي اجتماعي تأثيرگذار در عرصه روابط اجتماعي، توجه بسياري به چگونگي پيوندها و ارتباطات و تعاملات دارند. واقعيت اين است كه قدرت هاي برتر اجتماعي، توان و قدرت خويش را مديون چگونگي و ميزان دخالتشان در تنظيم روابط نهادها و اجتماعات جامعه اند، مثلاً ممكن است مقتضاي شكل گيري يا قدرتمندي حكومت، وحدت و هماهنگي آحاد افراد جامعه باشد و اين امر، در زماني به وقوع خواهد پيوست كه حكومت و مردم در برابر دشمني خارجي و فرامرزي قرار داشته باشند. بنابراين حكومت و قدرتمندان نياز شديدي به همگرايي مردم و اجتماع دارند. اگر نيروهاي حاكم در جامعه در برابر قدرت خارجي، احساس خطر نكنند و در واحدهاي اجتماعي، قدرت معارض وجود داشته باشد؛ طبيعي است كه تفرق و چندپارگي ايجاد مي شود.
ترديدي نيست كه اعمال قدرت حكومت در شكل گيري مناسبات اجتماعي و وضعيت نيروهاي اجتماعي بسيار مؤثر است. همچنين چنانچه قدرتي خارجي بخواهد به كشور ديگري نفوذ كند، بايد در ميان مردم و عناصر اجتماعي آن كشور تفرقه ايجاد كند، زيرا در صورت ايجاد تفرقه در ميان نيروهاي يك كشور امكان تعامل جابرانه و حاكمانه با هركدام از اين نيروها و در نهايت اغلب نيروهاي موجود در يك كشور، ميسر و شدني خواهد بود. بي سبب نبود كه قدرت هاي استعماري براي نفوذ در كشورهاي تحت سلطه، اصلي ترين هدف سياست خويش را اعمال روش هاي واگرايانه قرار دادند، زيرا در صورت واگرايي واحدهاي مختلف اجتماعي و انساني، امكان تصميم گيري براي آنان به مراتب آسان تر از واحدهاي مختلف همگراست. اگر بخواهيم عناصري را كه سبب همگرايي و وحدت در جوامع مي شود، برشمريم، قطعاً، عناصري چون مذهب، اعتقادات، وطن، محل زندگي، منفعت جمعي و ملي و عشيره و خانواده از مهم ترين اين عناصرند.
با بررسي تاريخ ورود استعمار غرب به كشورهاي تحت سلطه و واكاوي اهداف استعماري و امپرياليستي آنان درمي يابيم كه قدرت هاي استعماري به دنبال سلطه سياسي و نظامي و اقتصادي براي رسيدن به منافع جمعي استعمارگران بوده اند.
براي رسيدن به چنين اهدافي، غرب استعمارگر تلاش كرد تا عناصر اجتماع و وحدت بخش جوامع را تضعيف كند و ميان آن ها و آحاد مردم جدايي افكند. تضعيف عنصر دين و اعتقادات مذهبي به همراه گسترش انديشه فراماسونري و جهان وطني و خداي بدون دين (دئيسم)، تلاش براي برقراري اصل اقتصادي تخصص و تقسيم بين المللي كار كه باعث تك محصولي شدن كشورهاي تحت سلطه شد، تحميل جنگ ها و سيطره جويي هاي نظامي و تلاش براي نفوذ در عرصة تصميم گيري سياسي و اعمال خشونت و خون ريزي هاي گسترده و ارتكاب جنايات جنگي و نسل كشي از روش هايي بوده است كه موجب تداوم استعمار شد كه توضيح اين موارد در اين مقال نمي گنجد. در اين مقاله، يكي از اصلي ترين عناصر اجتماعي را كه در سياست هاي استعماري به شدت به آن توجه شده است، بررسي مي كنيم.
«عشيره» اصلي ترين محور زندگي جمعي
اگر به گذشته ايران و كشورهاي تحت سلطه غرب يا حتي كشورهاي غربي توجه كنيم، درمي يابيم كه عشيره و فاميل، پايه اصلي نيروهاي اجتماعي بوده و اين همبستگي در اكثر موارد، مانع به كارگيري سياست هاي مختلف بوده، زيرا عشيره علاوه بر كاركرد اجتماعي و حفظ پيوند اعضاي خانواده، در عرصه اقتصاد و سياست و امنيت كاركردهايي مهم داشت؛ مثلاً عشاير تنگستاني به رهبري رئيس علي دلواري و همچنين جمعي ديگر از سران عشاير جنوب، در برابر استعمارگران در زمان جنگ جهاني اول بسيار مقاومت كردند. در عراق نيز مقاومت عشيره اي در تحولات 1920 ميلادي بسيار تأثيرگذار بود. نكته مهم اين است كه پيوند عشيره اي سبب مي شد كه در صورت ورود يك عنصر سياسي يا امنيتي يا اقتصادي مخاطره آميز، عناصر عشيره با سرعت بيشتري در يك صف متحد شوند و متغيرهاي تصميم گيري كمتري در چنين شرايطي شكل مي گرفت.
علاوه بر فرصت هاي سياسي و امنيتي كه براي عشيره ها و خانواده هاي بزرگ سنتي وجود داشت، اين خانواده ها از فرصت مناسب اقتصادي و معيشتي نيز برخوردار بودند زيرا به علت وجود زندگي جمعي و تقسيم وظايف، فرصت هاي بسياري در اختيار داشتند. تقسيم وظايف و در كنار آن، زندگي جمعي به اعضا فرصت فراغت و در نتيجه فرصت بيشتر پرداختن به امور اجتماعي و سياسي را مي داد. در چنين شرايطي طبيعي است كه امكان انتقال ارزش هاي سنتي و اجتماعي نسل پيشين به نسل جديدتر فراهم مي شود خاصه آنكه در چنين خانواده هايي سالمندان نگهداري و مراقبت از كودكان را بر عهده داشته اند و اين امر سبب پيوند بدون واسطة نسل متقدم بر نسل متأخر بود و عملاً فرايندي به نام گسست نسل ها صورت نمي گرفت و به علت پيوند نسل ها و انتقال ارزش هاي سنتي و مذهبي يك جامعه به نسل هاي بعد، فرصت زيادي براي انتقال ارزش هاي وارداتي و استعماري غرب فراهم نمي آمد.
صرف نظر از درستي يا نادرستي ارزش هاي سنتي جوامع، پايبندي آنان به اين ارزش ها مانع از پذيرش مدل و سبك و روش هاي زندگي مورد نظر سران سرمايه داري غرب است و اين امر يعني توليد اندك كالاهاي سرمايه داري غرب.
بنابراين يكي از اهداف اين كشورها ايجاد افتراق در روابط عشيره اي بوده است و بي سبب نيست كه از زمان برقراري سلطة مستقيم غرب بر ايران با به سلطنت رسيدن خاندان پهلوي از اصلي ترين سياست هاي پهلوي اول، مبارزه گسترده با عشاير بوده است.
نبرد با زندگي عشيره اي
با روي كار آمدن رضا شاه، عشاير كه رقيب پرقدرت و در عين حال مزاحم قدرت هاي خارجي بودند، به ويژه انگليسي ها كه براي غارت نفت ايران به امنيت نياز داشتند، هدف بي رحمانه ترين و ناجوانمردانه ترين كشتارها و توطئه ها قرارگرفتند.
رضاخان دو طرح سياسي «تخته قاپو» و «خلع سلاح» را عليه عشاير كشور، هم زمان اجرا كرد و سنگدل ترين افسران ارتش خود را براي اجراي اين دو طرح انتخاب كرد.
رفتارهاي غيرانساني و كشتارهاي وحشيانه ارتش رضاخاني در برخورد با عشاير، بسيار تلخ و دردآور است. همين اندازه كافي است كه سپهبد احمد اميراحمدي، لقب قصاب لرستان، سپهبد جان محمدخان قصاب تركمن صحرا و سپهبد شيباني لقب قصاب بويراحمدي و عده اي ديگر از افسران ارشد نيز افتخار لقب قصابي در مناطق ديگر كشور را به دست آوردند!
شماري از نويسندگان و پژوهشگران به رفتار خشن رضاخان در سركوب عشاير اشاره كردند كه ذيلاً برخي از آن ها را ذكر مي كنيم.
استفانين كروني در اين باره مي نويسد: «رضاخان كه گويي ارتش خود را صرفاً براي جنگ با عشاير تشكيل داده بود، از افراد خود مي خواست تا سرباز قرن نوزدهمي منفعل و فاقد تحرك نباشند، بلكه سربازي وفادار، فعال و آماده براي شركت در جنگ هاي دائمي عليه عشاير قدرتمند باشند.»
اين سياست خشونت آميز در مناطق عشايري و لرنشين با قدرت هرچه تمام تر اجرا شد. لرها در سال 1304 سلاح هاي خود را تسليم كردند و بسياري از افراد هم با در دست داشتن امان نامه براي بحث در خصوص آيندة خود، به مقر نيروهاي ارتشي مي آمدند، اما در مهرماه 1304 فرمانده نظامي در حدود 20 نفر از سران قبايل مهم لر را كه امان نامه داشتند در خرم آباد دستگير و اعدام كرد. فرمانده مزبور علت اين اقدام خود را چنين توجيه كرد كه «افراد قبايل بدون داشتن رهبري، قادر به جمع شدن به دور يكديگر و مخالفت با دولت نيستند.»
اين توجيه نشان مي دهد كه اتخاذ روش هاي مزبور را نبايد صرفاً ناشي از بي رحمي و خودسري فرماندهان دانست، بلكه ثمره ديدگاه هايي بود كه در ميان نظاميان ارشد بسيار رايج بود و بالاترين سطوح ارتش و حكومت هم با آن موافق بودند. طبيعتاً قتل رؤساي قبايل، خصومت هاي ديرينه لرها را تجديد كرد و در مدت يك ماه، منطقه لرستان دوباره ناآرام شد.
نتيجه اين رفتار سازمان يافته آن بود كه با سپري شدن دورة حكومت پهلوي اول، بحران هاي امنيتي جديدي كشور را فرا گرفت. به همين علت پيتر آوري، مورخ مشهور انگليسي، مي نويسد: «در واكنش به اين اقدامات بود كه در اوت 1941 (شهريور 1320) هنگامي كه خان ها به ميان عشاير خود بازگشتند، انتقام وحشتناكي از نيروهاي دولتي گرفتند.»
رضا شاه عليه مردمي تهيدست، كوچ نشين و داراي روابط عشيره اي اقدام كرد، زيرا روابط عشيره اي سبب گسترش قدرت دفاع آنان در برابر تجاوز مي شد. ايوانف، مورخ روسي، در اين باره مي نويسد: «عشاير عليه سياست خشن دولت در مورد خلع سلاح و اسكان اجباري كه باعث مرگ و مير بسياري از دام هاي آنان شد، قيام كردند. دام و احشام براي ايلات و عشاير، بزرگ ترين و مهم ترين منبع درآمد است. از ميان رفتن احشام براي آن ها بسيار گران تمام شد و آن ها را وادار به قيام عليه نيروهاي دولتي كرد. دولت، بسياري از سران عشاير را كه مخالف سياست مزبور بودند، دستگير كرد. عده اي از آنان را تيرباران و جمعي ديگر را زنداني كرد و عده اي را گروگان گرفت. در نواحي ييلاق و قشلاق عشاير، حكومت نظامي اعلام شد و مأموران دولتي با زور و قلدري در آن نواحي حكومت مي كردند و به اذيت و آزار عشاير مي پرداختند.»
اين خصومت ها پس از چندي باعث از بين رفتن جمعيت هاي عشيره اي شد.
علاوه بر عشاير، رضاخان به مخاصمه خونين عليه بسياري از كانون هاي قدرت اجتماعي و خانوادگي دست زد و عملاً توانست در قدرت قبيله اي و طايفه اي خانواده هاي ايراني گسست ايجاد كند و قدرت آن ها را به نفع حكومت مركزي در هم كوبد.
تحميل فقر بر زندگي هاي عشيره اي و كشاورزي
زندگي كوچ نشينان پس از كودتاي 1332 به تدريج به نحوي بي سابقه دگرگون شد. اين دگرگوني بيش از هر چيز نشئت گرفته از دخالت امپرياليسم غرب و گسترش سرمايه گذاري از جانب سرمايه داران ايراني و خارجي در ايران بود. امپرياليسم غرب به سركردگي آمريكا پس از روي كار آوردن محمدرضا، راه را براي فعاليت شركت هاي خارجي در ايران باز كرد. به طوري كه در مدت كوتاهي تعداد اين گونه شركت هاي خارجي به نحو چشمگيري افزايش يافت.
با وجود جنگ ها و خصومت هاي نظامي، دولت سياست گسترش سرمايه داري را پي گرفت و در پي گسترش سرمايه داري كه دولت نيز حامي آن بود، فقر و فاقه و مرگ و مير بيشتري دامن گير عشاير و مردم روستانشين شد. امان اللهي در اين باره مي نويسد: «گسترش و نفوذ سرمايه داري همگام با سياست هاي نادرست درحاليكه قشر سرمايه دار را ثروتمند مي كرد، كوچ نشينان را به فقر و مذلت كشاند. مثلاً درحالي كه قيمت كالاهاي صنعتي هر سال افزايش مي يافت، قيمت فرآورده هاي دامي و كشاورزي ثابت نگه داشته مي شد. همچنين چون كوچ نشينان و كشاورزان، كوچك ترين نفوذي در دولت نداشتند، طبعاً نمي توانستند در امر قيمت گذاري دخالت كنند. در نتيجه، آن ها قرباني منافع شاهزادگان، درباريان و سرمايه داران شدند. شاه و دار و دسته اش كه با سرمايه داران خارجي زد و بند داشتند، عشاير را به فقر كشاندند. آن ها ناچار راهي شهرها شدند و به صورت كارگر روزمزد به خدمت بساز و بفروش ها و سرمايه داران وابسته شهري در آمدند.»
حاكمان زرسالار
با بررسي مختصر سياست حاكم بر جهان به خوبي درمي يابيم كه كانون هاي اصلي قدرت، مانند خانواده اي گسترده اند. به گونه اي كه احساس مي شود «شبكه اي زرسالار» بر بخش هاي مهمي از جهان، حاكميت تام و بلامنازع دارد.
بررسي هاي بيشتر ما را به نتايج ذيل رهنمون مي سازد:
در دنياي معاصر، شبكه اي گسترده از خاندان هاي زرسالار وجود دارد و بسان ا ُليگارشي7 جهان وطن عمل مي كند.
اين اليگارشي ادامه و وارث مستقيم يا غيرمستقيم همان خاندان هايي است كه طي سده هاي شانزدهم تا نوزدهم ميلادي، عاملان اصلي استعمار و غارتگري بودند.
اين اليگارشي ساختاري دودماني دارد. به عبارت ديگر، شبكه پيچيده و گسترده اي از مناسبات خويشاوندي، آن را به هم پيوسته است، مانند يك قبيله بزرگ جهاني. بسياري از عناصر ساختاري در نظام هاي اجتماعي مبتني بر خويشاوندي را كه تصور مي رود مختص جوامع سنتي قبيله اي است در اين اليگارشي مي توان يافت، مانند همبستگي جمعي و حمايت از يكديگر.
اين ساختار دودماني، بر بنياد كاركردهاي مشترك اقتصادي شكل گرفته و امروزه اعضاي آن در رأس شركت ها و مؤسسات اقتصادي بزرگ حضور دارند. اين مجموعه، سخت به هم پيوسته است تا بدان جا كه با پيگيري پيوندهاي خويشاوندي و اقتصادي اعضاي برخي از خاندان هاي نامدار يا با ردگيري مشاغل اعضاي هيئت مديره برخي از مؤسسات به شبكه اي از مؤسسات و شركت هاي مرتبط دست مي يابيم.
اعضاي اين مجموعه، مدافعان اصلي ميراث و سنن سياسي و فرهنگي پيشينيان خودند. اين پديده اي است كه آن را تسلسل تاريخي در اليگارشي زرسالار حاكم معاصر ناميده اند.
ايجاد گسست تاريخي در كشورهاي شرقي
در تسلسل تاريخي در ميان شبكه زرسالار و طوايف قدرتمند در اروپا و آمريكا، در جوامع امروزين مشرق زمين و كشورهاي استعمارزده، پيوند و تسلسل نسل ها از ميان رفته و شكاف تاريخي و مذهبي ژرفي در سده هاي اخير به وجود آمده است. مثلاً براي مردم امروز ايران، تاريخ دوران صفويه، كه هفت الي ده نسل از آن مي گذرد، تفاوت محسوسي با تاريخ دوران هخامنشي و ساساني ندارد. حتي تاريخ بسيار نزديك قاجاريه نيز چنين است. چنان فاصله اي ميان ما و نياكان نزديكمان ايجاد شده كه گويي آنان به سياره اي ديگر تعلق دارند؛ در صورتي كه، نه زمان زيادي گذشته است و نه حوادث آن دوران، نامرتبط با سرنوشت امروز ماست. حقيقت اين است كه حوادث و اتفاقاتي كه در چهار سده اخير در ايران رخ داده، سخت به هم پيوسته است و مانند مجموعه تاريخي همبسته است كه بيگانگي با آن به معناي بيگانگي با خود است. فاجعه اين است كه ما با خود و سرگذشت خود بيگانه ايم. ما به نسلي بدل شديم با حافظه تاريخي تهي، همچون لوحي صاف و نانوشته كه هر چه بخواهند بر آن حك مي كنند و هرگونه كه بخواهند سرگذشت پدرانمان را به ما مي آموزند.
به ياد داشته باشيم كه شاه سلطان حسين صفوي با پطركبير در روسيه و لويي چهاردهم در فرانسه معاصر بود و فتحعلي شاه قاجار با ناپلئون بناپارت در فرانسه.
كساني كه از تداوم القاب اشرافي در انگلستان در حيرت اند و آن را نوعي «تعصب سنتي انگليسي» تلقي مي كنند، سخت در اشتباه اند. تداوم اين القاب، پيوندهاي فرد را با نياكانش، با تبارش و با طايفه بزرگي كه به آن تعلق دارد، يادآوري مي كنند.
گسستن پيوند افراد با گذشته جامعه
در كنار ايجاد گسست در حافظه تاريخي مردم مشرق زمين، تلاش براي تنها و سرگردان كردن افراد به طرق مختلف به انجام رسيد و انسان شرقي يا غربي تحت حاكميت زرسالاران قدرتمند، دچار احساس تنهايي و فقدان حافظه تاريخي شد.
«تسلسل حافظه تاريخي» باعث مي شود كه هر فرد، گذشته خاندان خود را «امروز ِ» زندگي خويش بداند و در نتيجه به جايگاه خود در مجموعه اي كه بدان تعلق دارد و به نقش ها و كاركردهاي خود واقف باشد. اين امر، برخلاف وضع جوامع انبوه و استعمارزده است كه در نخستين گام، حافظه تاريخي سترده مي شود و فرد، خود را تنها و سرگردان در ميان انبوه توده هاي انساني مي يابد، هيچ پيوندي با گذشته خود ندارد و در نتيجه نمي تواند هيچ پيوندي با امروز خويش ايجاد كند. اين امر، اوج از خود بيگانگي انسان است. جامعه اي كه از چنين عناصري تركيب يافته، توده اي است انباشته و انبوه از آحاد ناپيوسته و مستقل كه در قالب خانواده هاي متعدد و انبوه در كنار هم زندگي مي كنند بدون آنكه هيچ پيوندي با يكديگر داشته باشند.
تئوريك نماياندن زندگي ناپيوسته
جامعه شناسان، وضعيت اجتماعي جوامع استعمارزده را كه به زندگي بدون پيوند با گذشته روي آورده اند به صورت مبحث تئوريك و ساختارمند مطرح كردند و از طريق تبليغات، ژورناليسم و راديو و تلويزيون به صورت گسترده تبليغ شد.
در جامعه شناسي معاصر، فروپاشي ساختارهاي سنتي و منفرد شدن اعضاي جامعه، پديده اي ملازم با توسعه اجتماعي و اقتصادي قلمداد مي شود. بررسي ها نشان مي دهد، كه اين فرآيند در اليگارشي زرسالار دنياي امروز تحقق نيافته است و «هويت جمعي» در اين شبكه ها از طريق نهادهاي ويژه اي مثل فراماسونري تداوم داشته است. بدين سان، در دنيايي كه انبوهي از انسان هاي منفرد زندگي مي كنند، اين گروه هاي كوچكِ منسجم به راحتي مي توانند سلطه خود را بر دولت و جامعه تحميل كنند. آنان، زندگي منفرد و مستقل انسان ها را به شدت تبليغ و تقديس مي كنند زيرا اين نوع زندگي، با ساختار اقتصاد مدرن و تجارت بين المللي و انتقال سرمايه و پول از جهان استعمارزده به سمت غرب ثروتمند ارتباط دارد. اين دوگانگي در رفتار و نظريه پردازي براي كشورهاي جهان سوم بسيار عجيب است و عجيب تر آنكه تصور مي شود كه اين جوامع زرسالار به لحاظ اجتماعي سنّت زده و عقب مانده اند و باقي ماندن آنان بر سنت ها ناشي از كندذهني و عقب ماندگي آنان است.
نويسنده كتاب زرسالاران پارسي و يهودي مي نويسد: «در دنيايي كه انديويدوالسيم تقديس مي شود و در هر گوشه آن پيوندها و نهادهاي سنتي جوامع و فرهنگ هاي كهن، آماج تخريب قرار مي گيرد و اين تخريب ، امري «طبيعي» و ناگزير و حتي جزء فرآيند «مدرنيزاسيون» جلوه داده مي شود، كانون هايي كه در دو سده اخير در رأس اين فرايند قرار داشته اند، پيوندها و نهادهاي خود را حفظ كرده اند و به تعبيري با حدت و شدت تمام سنت گرا هستند.»10
اما با وجود سنّت گرايي شديد نهادهاي قدرتمند، اصرار بسيار بر شست وشوي حافظه تاريخي ملت ها، از مهم ترين حربه هايي است كه اليگارشي قدرتمند و زرسالار حاكم بر جهان، براي تداوم سلطه خود به كار برده است و اين فاجعه اي است كه در ايران شايد بيش از هر كشور ديگر رخ داده است.
تحول شرايط زيستي خانوادگي در ايران
در روابط خانوادگي گسترده در جامعه ايران، اعضاي يك مجموعه خانوادگي فاميلي در يك محله كنار يكديگر زندگي مي كردند و در كنار اين مجموعه، اعضا خانواده شامل پدربزرگ، مادربزرگ، پدر و مادر، فرزند و نوه ها نيز در يك مجموعه ساختماني زندگي مي كردند. نتيجه طبيعي چنين وضعيتي نوعي تقسيم طبيعي كار بين اعضاي خانواده بود.
اين تقسيم كار شامل كسب درآمد، تنظيم اقتصادي خانواده، ترتيب دادن ازدواج، تربيت فرزندان، فعاليت هاي آموزشي و تأمين امنيت خانواده مي شد.
مثلاً در بسياري از خانواده ها تهيه نان و خريد براي خانواده، تكليف پدربزرگ بود و نگهداري از فرزندان را مادربزرگ ها بر عهده مي گرفتند و فرزندان ارشد كار مي كردند.
همچنين در خانواده گسترده، نيازهاي اقتصادي به مراتب كمتر از نياز خانواده مستقل و ناپيوسته است زيرا خانواده گسترده به يك سفره، يك يخچال، يك تلويزيون، يك لباسشويي و... نياز دارد.
خانواده هسته اي و نياز بيشتر به كالا
ادامة وضعيت خانواده هاي گسترده در جهان، نمي توانست عطش زياد قدرت هاي اقتصادي را در فروش كالاهايشان برطرف كند و چرخ هاي اقتصادي بين المللي شبكه هاي زرسالار را به حركت درآورد زيرا نياز نداشتن خانواده هاي گسترده به كالاي بيشتر، پس از مدتي، مقدار توليد در كارخانجات صنعتي را دچار ركود مي كرد.
بنابراين راه حل اساسي براي گسترش توليد و فروش كالا، ناپيوسته و مستقل كردن خانواده بود. زيرا مثلاًً در صورت تقسيم شدن يك خانواده گسترده به چهار خانواده ناپيوسته، به جاي نياز داشتن به يك يخچال، تلويزيون و تعداد معيني فرش، ظروف و مصالح ساختماني به چهار برابر اين كالاها نيازمند مي شدند، بنابراين، توليد بنگاه هاي اقتصادي به طور ناگهاني يا تدريجي چند برابر مي شد.
خانواده هسته اي فاقد قدرت سياسي و اجتماعي
خانواده هايي كه به صورت جمعي زندگي مي كردند با حكومت ها تعامل و تقابل داشتند، زيرا هر كدام به علت داشتن مجموعه اي جمعيتي، قدرت تأثيرگذاري در ساختار امنيت و سياست حوزه هاي پيرامون خود را داشتند. صرف نظر از درستي يا نادرستي چنين وضعيتي،َ واحدهاي جمعيتي سازماندهي شده در مجموعه هاي اجتماعي، توان ايستادن در برابر دولت ها را داشتند. نتيجه طبيعي چنين وضعيتي، آن بود كه دولت در ميان هزاران خانواده بود كه هر كدام از آن ها قدرتمند بودند و حكومت ها براي گرفتن حمايت آنان ناچار به باج دادن به رؤساي قبايل يا اعضاي برجسته اين خانواده ها بودند. همچنان كه در خصوص روابط رضا شاه با عشاير توضيح داديم، مقابله پهلوي با عشاير از جدي ترين اقدامات براي تجزيه قدرت خانوادگي و عشيره اي در ايران بود. اقتضاي سياست آن بود كه اين واحدهاي تأثيرگذار و مرتبط با يكديگر به واحدهاي كوچك تر و غيرمرتبط تقسيم شوند و از تبديل شدن اين روابط خانوادگي به روابط سياسي سازمان يافته جلوگيري شود.
در چنين وضعيتي اگر خانواده ها و قبايل و عشيره ها به واحدهاي كوچك تر و جدا از يكديگر تقسيم شوند از قدرت تأثيرگذاري آنان به شدت كاسته مي شود و تعامل آن ها از ميان مي رود. دقيقاً همانند آن است كه بخواهيم يك قالب فولاد يا يخ بزرگ را هرچه سريع تر ذوب كنيم كه تبديل آن به قطعات كوچك تر، فرآيند ذوب شدن را به شدت تسريع مي كند.
خانواده هسته اي فاقد قدرت دفاعي و نظامي
در اجتماع بشري، فرآيند تنهايي و اتمي شدن افراد و خانواده، در تحت تأثير قرار گرفتن آن ها شديداً مؤثر است. با گسسته شدن افراد خانواده و جامعه از يكديگر، در صورت هجوم قدرت خارجي، امكان سازماندهي نيروهاي مردمي از بين مي رود چنان كه در جريان جنگ جهاني دوم با اشغال ايران، هيچ گونه مقاومت سياسي در برابر اشغالگران صورت نگرفت. البته اين سياست در دوره هاي بعد هم اجرا شد. تبليغ گسترده براي جدا شدن فرزندان از پدران و پدربزرگ ها در عرصة مطبوعات، فرهنگ و به خصوص سينما، افراد جوامع را به سمت منفرد شدن پيش برد. در چنين شرايطي هر خانواده اي بايد براي خود همة امكانات زيستي اعم از كالاهاي مصرفي، مصالح ساختماني، پوشاك، سيستم گرمايشي و سرمايشي و... را تهيه نمايد و اين امر، يعني گستردگي مصرف كالا. همچنين امكان اجتماع يافتن سريع با ديگر نيروهاي اجتماع از بين مي رود و قدرت آنان در برابر دولت ، كاهش مي يابد و توان دولت ها در اعمال و اجراي تصميمات خود افزايش پيدا مي كند.
بحران نبود فرصت در خانواده هسته اي
بحران مهم ديگري كه با ناپيوسته و فردي شدن خانواده در اجتماع به وجود آمد اين است كه خانواده هاي كوچك براي تأمين آنچه نياز دارند، اعم از كالاهاي مصرفي، قوت روزانه، اقدامات بهداشتي و درماني، تحصيل، تأمين مسكن، تأمين مالي، مساعدت در شرايط بحراني و موقعيت هاي خطير اخلاقي و اجتماعي، بايد به تنهايي اقدام كنند و ناچارند همة اين وظايف را خود بر عهده بگيرند. به همين علت، مثلاً پدر خانواده فرصت ندارد كه مسائل تربيتي را به فرزندانش آموزش دهد و با آن ها گفت وگو كند، زيرا اسير مشكلات متعددي است كه حتي در صورت تأمين اقتصادي نيز، فرصت پرداختن به آن ها را ندارد.
به همين علت، موضوع تربيت به تلويزيون، مهد كودك و مدرسه سپرده مي شود و طبيعي است كه چنين مجموعه هايي از عهدة تربيت كودكان برنمي آيند و مهم تر اين كه نمي توانند با مشكل گسست نسلي مقابله نمايند.
اگر به كانون هاي قدرت و خانواده هاي سياستمدار و قدرتمند در عرصة اقتصاد و سياست در غرب و حتي در كشورهاي جهان سوم توجه كنيم، مثل خانواده هاي كندي، بوش، راكفلر و... متوجه مي شويم كه همگي ساختار سنتي و گستردة خود را كاملاً حفظ كرده اند.
در جامعة ايران نيز، خانواده هاي قدرتمند، به شدت به ايجاد و سازماندهي روابط خانوادگي توجه دارند. اگر به روند ازدواج در خانواده سياستمداران ايران در سال هاي اخير توجه كنيم، متوجه مي شويم كه سياستمداران ايراني نيز به شدت به پيوندهاي خانواده گسترده توجه دارند. شايد ساخت فيلم پدرسالار، پاسخي به اين شرايط باشد كه در آن، خانواده گسترده، پدر سالار، با واكنش عروس جوان به ناپيوسته شدن گرايش مي يابد.
به نظر مي رسد بازيابي عناصر مثبت و رفاهي زندگي ناپيوسته و مستقل به همراه تلفيق با عناصر مثبت زندگي گسترده، پاسخ مناسبي به بسياري از مشكلات موجود در جامعه ايران از جمله مقولة گسست نسل ها و فاصله گرفتن خانواده ها از يكديگر باشد.
پي نوشت
1. استفانين كروني، ارتش و حكومت پهلوي، ترجمه غلام رضا بابايي، خجسته، تهران 1377، ص 311.
2. كيانوش كياني هفت لنگ، حكومت پهلوي و عشاير، سقوط، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، تهران، 1383، ص 789.
3. استفانين كروني، همان، ص 381.
4. پيتر آوري، تاريخ ايران، ترجمة مهدي رفيعي مهرآبادي، مؤسسه انتشاراتي عطايي، تهران.
5. استفانين كروني، همان، ص 34-38.
6. اسكندر امان اللهي، كوچ نشيني در ايران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1360.
Oligarchi .7
8. عبدالله شهبازي، زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، اطلاعات، تهران، 1377، ص 13.
9. عبدالله شهبازي، همان، ص 16.
10. عبدالله شهبازي، همان، ص 19.
بررسي زندگي اجتماعي بشر نشان مي دهد كه روابط انسان ها بر تعامل آنان با يكديگر استوار است و چگونگي تنظيم و سازماندهي اين تعامل، بخشي از دغدغه هاي اصلي زندگي هر انساني است و به تبع آن، حكومت ها و قدرت هاي اجتماعي تأثيرگذار در عرصه روابط اجتماعي، توجه بسياري به چگونگي پيوندها و ارتباطات و تعاملات دارند. واقعيت اين است كه قدرت هاي برتر اجتماعي، توان و قدرت خويش را مديون چگونگي و ميزان دخالتشان در تنظيم روابط نهادها و اجتماعات جامعه اند، مثلاً ممكن است مقتضاي شكل گيري يا قدرتمندي حكومت، وحدت و هماهنگي آحاد افراد جامعه باشد و اين امر، در زماني به وقوع خواهد پيوست كه حكومت و مردم در برابر دشمني خارجي و فرامرزي قرار داشته باشند. بنابراين حكومت و قدرتمندان نياز شديدي به همگرايي مردم و اجتماع دارند. اگر نيروهاي حاكم در جامعه در برابر قدرت خارجي، احساس خطر نكنند و در واحدهاي اجتماعي، قدرت معارض وجود داشته باشد؛ طبيعي است كه تفرق و چندپارگي ايجاد مي شود.
ترديدي نيست كه اعمال قدرت حكومت در شكل گيري مناسبات اجتماعي و وضعيت نيروهاي اجتماعي بسيار مؤثر است. همچنين چنانچه قدرتي خارجي بخواهد به كشور ديگري نفوذ كند، بايد در ميان مردم و عناصر اجتماعي آن كشور تفرقه ايجاد كند، زيرا در صورت ايجاد تفرقه در ميان نيروهاي يك كشور امكان تعامل جابرانه و حاكمانه با هركدام از اين نيروها و در نهايت اغلب نيروهاي موجود در يك كشور، ميسر و شدني خواهد بود. بي سبب نبود كه قدرت هاي استعماري براي نفوذ در كشورهاي تحت سلطه، اصلي ترين هدف سياست خويش را اعمال روش هاي واگرايانه قرار دادند، زيرا در صورت واگرايي واحدهاي مختلف اجتماعي و انساني، امكان تصميم گيري براي آنان به مراتب آسان تر از واحدهاي مختلف همگراست. اگر بخواهيم عناصري را كه سبب همگرايي و وحدت در جوامع مي شود، برشمريم، قطعاً، عناصري چون مذهب، اعتقادات، وطن، محل زندگي، منفعت جمعي و ملي و عشيره و خانواده از مهم ترين اين عناصرند.
با بررسي تاريخ ورود استعمار غرب به كشورهاي تحت سلطه و واكاوي اهداف استعماري و امپرياليستي آنان درمي يابيم كه قدرت هاي استعماري به دنبال سلطه سياسي و نظامي و اقتصادي براي رسيدن به منافع جمعي استعمارگران بوده اند.
براي رسيدن به چنين اهدافي، غرب استعمارگر تلاش كرد تا عناصر اجتماع و وحدت بخش جوامع را تضعيف كند و ميان آن ها و آحاد مردم جدايي افكند. تضعيف عنصر دين و اعتقادات مذهبي به همراه گسترش انديشه فراماسونري و جهان وطني و خداي بدون دين (دئيسم)، تلاش براي برقراري اصل اقتصادي تخصص و تقسيم بين المللي كار كه باعث تك محصولي شدن كشورهاي تحت سلطه شد، تحميل جنگ ها و سيطره جويي هاي نظامي و تلاش براي نفوذ در عرصة تصميم گيري سياسي و اعمال خشونت و خون ريزي هاي گسترده و ارتكاب جنايات جنگي و نسل كشي از روش هايي بوده است كه موجب تداوم استعمار شد كه توضيح اين موارد در اين مقال نمي گنجد. در اين مقاله، يكي از اصلي ترين عناصر اجتماعي را كه در سياست هاي استعماري به شدت به آن توجه شده است، بررسي مي كنيم.
«عشيره» اصلي ترين محور زندگي جمعي
اگر به گذشته ايران و كشورهاي تحت سلطه غرب يا حتي كشورهاي غربي توجه كنيم، درمي يابيم كه عشيره و فاميل، پايه اصلي نيروهاي اجتماعي بوده و اين همبستگي در اكثر موارد، مانع به كارگيري سياست هاي مختلف بوده، زيرا عشيره علاوه بر كاركرد اجتماعي و حفظ پيوند اعضاي خانواده، در عرصه اقتصاد و سياست و امنيت كاركردهايي مهم داشت؛ مثلاً عشاير تنگستاني به رهبري رئيس علي دلواري و همچنين جمعي ديگر از سران عشاير جنوب، در برابر استعمارگران در زمان جنگ جهاني اول بسيار مقاومت كردند. در عراق نيز مقاومت عشيره اي در تحولات 1920 ميلادي بسيار تأثيرگذار بود. نكته مهم اين است كه پيوند عشيره اي سبب مي شد كه در صورت ورود يك عنصر سياسي يا امنيتي يا اقتصادي مخاطره آميز، عناصر عشيره با سرعت بيشتري در يك صف متحد شوند و متغيرهاي تصميم گيري كمتري در چنين شرايطي شكل مي گرفت.
علاوه بر فرصت هاي سياسي و امنيتي كه براي عشيره ها و خانواده هاي بزرگ سنتي وجود داشت، اين خانواده ها از فرصت مناسب اقتصادي و معيشتي نيز برخوردار بودند زيرا به علت وجود زندگي جمعي و تقسيم وظايف، فرصت هاي بسياري در اختيار داشتند. تقسيم وظايف و در كنار آن، زندگي جمعي به اعضا فرصت فراغت و در نتيجه فرصت بيشتر پرداختن به امور اجتماعي و سياسي را مي داد. در چنين شرايطي طبيعي است كه امكان انتقال ارزش هاي سنتي و اجتماعي نسل پيشين به نسل جديدتر فراهم مي شود خاصه آنكه در چنين خانواده هايي سالمندان نگهداري و مراقبت از كودكان را بر عهده داشته اند و اين امر سبب پيوند بدون واسطة نسل متقدم بر نسل متأخر بود و عملاً فرايندي به نام گسست نسل ها صورت نمي گرفت و به علت پيوند نسل ها و انتقال ارزش هاي سنتي و مذهبي يك جامعه به نسل هاي بعد، فرصت زيادي براي انتقال ارزش هاي وارداتي و استعماري غرب فراهم نمي آمد.
صرف نظر از درستي يا نادرستي ارزش هاي سنتي جوامع، پايبندي آنان به اين ارزش ها مانع از پذيرش مدل و سبك و روش هاي زندگي مورد نظر سران سرمايه داري غرب است و اين امر يعني توليد اندك كالاهاي سرمايه داري غرب.
بنابراين يكي از اهداف اين كشورها ايجاد افتراق در روابط عشيره اي بوده است و بي سبب نيست كه از زمان برقراري سلطة مستقيم غرب بر ايران با به سلطنت رسيدن خاندان پهلوي از اصلي ترين سياست هاي پهلوي اول، مبارزه گسترده با عشاير بوده است.
نبرد با زندگي عشيره اي
با روي كار آمدن رضا شاه، عشاير كه رقيب پرقدرت و در عين حال مزاحم قدرت هاي خارجي بودند، به ويژه انگليسي ها كه براي غارت نفت ايران به امنيت نياز داشتند، هدف بي رحمانه ترين و ناجوانمردانه ترين كشتارها و توطئه ها قرارگرفتند.
رضاخان دو طرح سياسي «تخته قاپو» و «خلع سلاح» را عليه عشاير كشور، هم زمان اجرا كرد و سنگدل ترين افسران ارتش خود را براي اجراي اين دو طرح انتخاب كرد.
رفتارهاي غيرانساني و كشتارهاي وحشيانه ارتش رضاخاني در برخورد با عشاير، بسيار تلخ و دردآور است. همين اندازه كافي است كه سپهبد احمد اميراحمدي، لقب قصاب لرستان، سپهبد جان محمدخان قصاب تركمن صحرا و سپهبد شيباني لقب قصاب بويراحمدي و عده اي ديگر از افسران ارشد نيز افتخار لقب قصابي در مناطق ديگر كشور را به دست آوردند!
شماري از نويسندگان و پژوهشگران به رفتار خشن رضاخان در سركوب عشاير اشاره كردند كه ذيلاً برخي از آن ها را ذكر مي كنيم.
استفانين كروني در اين باره مي نويسد: «رضاخان كه گويي ارتش خود را صرفاً براي جنگ با عشاير تشكيل داده بود، از افراد خود مي خواست تا سرباز قرن نوزدهمي منفعل و فاقد تحرك نباشند، بلكه سربازي وفادار، فعال و آماده براي شركت در جنگ هاي دائمي عليه عشاير قدرتمند باشند.»
اين سياست خشونت آميز در مناطق عشايري و لرنشين با قدرت هرچه تمام تر اجرا شد. لرها در سال 1304 سلاح هاي خود را تسليم كردند و بسياري از افراد هم با در دست داشتن امان نامه براي بحث در خصوص آيندة خود، به مقر نيروهاي ارتشي مي آمدند، اما در مهرماه 1304 فرمانده نظامي در حدود 20 نفر از سران قبايل مهم لر را كه امان نامه داشتند در خرم آباد دستگير و اعدام كرد. فرمانده مزبور علت اين اقدام خود را چنين توجيه كرد كه «افراد قبايل بدون داشتن رهبري، قادر به جمع شدن به دور يكديگر و مخالفت با دولت نيستند.»
اين توجيه نشان مي دهد كه اتخاذ روش هاي مزبور را نبايد صرفاً ناشي از بي رحمي و خودسري فرماندهان دانست، بلكه ثمره ديدگاه هايي بود كه در ميان نظاميان ارشد بسيار رايج بود و بالاترين سطوح ارتش و حكومت هم با آن موافق بودند. طبيعتاً قتل رؤساي قبايل، خصومت هاي ديرينه لرها را تجديد كرد و در مدت يك ماه، منطقه لرستان دوباره ناآرام شد.
نتيجه اين رفتار سازمان يافته آن بود كه با سپري شدن دورة حكومت پهلوي اول، بحران هاي امنيتي جديدي كشور را فرا گرفت. به همين علت پيتر آوري، مورخ مشهور انگليسي، مي نويسد: «در واكنش به اين اقدامات بود كه در اوت 1941 (شهريور 1320) هنگامي كه خان ها به ميان عشاير خود بازگشتند، انتقام وحشتناكي از نيروهاي دولتي گرفتند.»
رضا شاه عليه مردمي تهيدست، كوچ نشين و داراي روابط عشيره اي اقدام كرد، زيرا روابط عشيره اي سبب گسترش قدرت دفاع آنان در برابر تجاوز مي شد. ايوانف، مورخ روسي، در اين باره مي نويسد: «عشاير عليه سياست خشن دولت در مورد خلع سلاح و اسكان اجباري كه باعث مرگ و مير بسياري از دام هاي آنان شد، قيام كردند. دام و احشام براي ايلات و عشاير، بزرگ ترين و مهم ترين منبع درآمد است. از ميان رفتن احشام براي آن ها بسيار گران تمام شد و آن ها را وادار به قيام عليه نيروهاي دولتي كرد. دولت، بسياري از سران عشاير را كه مخالف سياست مزبور بودند، دستگير كرد. عده اي از آنان را تيرباران و جمعي ديگر را زنداني كرد و عده اي را گروگان گرفت. در نواحي ييلاق و قشلاق عشاير، حكومت نظامي اعلام شد و مأموران دولتي با زور و قلدري در آن نواحي حكومت مي كردند و به اذيت و آزار عشاير مي پرداختند.»
اين خصومت ها پس از چندي باعث از بين رفتن جمعيت هاي عشيره اي شد.
علاوه بر عشاير، رضاخان به مخاصمه خونين عليه بسياري از كانون هاي قدرت اجتماعي و خانوادگي دست زد و عملاً توانست در قدرت قبيله اي و طايفه اي خانواده هاي ايراني گسست ايجاد كند و قدرت آن ها را به نفع حكومت مركزي در هم كوبد.
تحميل فقر بر زندگي هاي عشيره اي و كشاورزي
زندگي كوچ نشينان پس از كودتاي 1332 به تدريج به نحوي بي سابقه دگرگون شد. اين دگرگوني بيش از هر چيز نشئت گرفته از دخالت امپرياليسم غرب و گسترش سرمايه گذاري از جانب سرمايه داران ايراني و خارجي در ايران بود. امپرياليسم غرب به سركردگي آمريكا پس از روي كار آوردن محمدرضا، راه را براي فعاليت شركت هاي خارجي در ايران باز كرد. به طوري كه در مدت كوتاهي تعداد اين گونه شركت هاي خارجي به نحو چشمگيري افزايش يافت.
با وجود جنگ ها و خصومت هاي نظامي، دولت سياست گسترش سرمايه داري را پي گرفت و در پي گسترش سرمايه داري كه دولت نيز حامي آن بود، فقر و فاقه و مرگ و مير بيشتري دامن گير عشاير و مردم روستانشين شد. امان اللهي در اين باره مي نويسد: «گسترش و نفوذ سرمايه داري همگام با سياست هاي نادرست درحاليكه قشر سرمايه دار را ثروتمند مي كرد، كوچ نشينان را به فقر و مذلت كشاند. مثلاً درحالي كه قيمت كالاهاي صنعتي هر سال افزايش مي يافت، قيمت فرآورده هاي دامي و كشاورزي ثابت نگه داشته مي شد. همچنين چون كوچ نشينان و كشاورزان، كوچك ترين نفوذي در دولت نداشتند، طبعاً نمي توانستند در امر قيمت گذاري دخالت كنند. در نتيجه، آن ها قرباني منافع شاهزادگان، درباريان و سرمايه داران شدند. شاه و دار و دسته اش كه با سرمايه داران خارجي زد و بند داشتند، عشاير را به فقر كشاندند. آن ها ناچار راهي شهرها شدند و به صورت كارگر روزمزد به خدمت بساز و بفروش ها و سرمايه داران وابسته شهري در آمدند.»
حاكمان زرسالار
با بررسي مختصر سياست حاكم بر جهان به خوبي درمي يابيم كه كانون هاي اصلي قدرت، مانند خانواده اي گسترده اند. به گونه اي كه احساس مي شود «شبكه اي زرسالار» بر بخش هاي مهمي از جهان، حاكميت تام و بلامنازع دارد.
بررسي هاي بيشتر ما را به نتايج ذيل رهنمون مي سازد:
در دنياي معاصر، شبكه اي گسترده از خاندان هاي زرسالار وجود دارد و بسان ا ُليگارشي7 جهان وطن عمل مي كند.
اين اليگارشي ادامه و وارث مستقيم يا غيرمستقيم همان خاندان هايي است كه طي سده هاي شانزدهم تا نوزدهم ميلادي، عاملان اصلي استعمار و غارتگري بودند.
اين اليگارشي ساختاري دودماني دارد. به عبارت ديگر، شبكه پيچيده و گسترده اي از مناسبات خويشاوندي، آن را به هم پيوسته است، مانند يك قبيله بزرگ جهاني. بسياري از عناصر ساختاري در نظام هاي اجتماعي مبتني بر خويشاوندي را كه تصور مي رود مختص جوامع سنتي قبيله اي است در اين اليگارشي مي توان يافت، مانند همبستگي جمعي و حمايت از يكديگر.
اين ساختار دودماني، بر بنياد كاركردهاي مشترك اقتصادي شكل گرفته و امروزه اعضاي آن در رأس شركت ها و مؤسسات اقتصادي بزرگ حضور دارند. اين مجموعه، سخت به هم پيوسته است تا بدان جا كه با پيگيري پيوندهاي خويشاوندي و اقتصادي اعضاي برخي از خاندان هاي نامدار يا با ردگيري مشاغل اعضاي هيئت مديره برخي از مؤسسات به شبكه اي از مؤسسات و شركت هاي مرتبط دست مي يابيم.
اعضاي اين مجموعه، مدافعان اصلي ميراث و سنن سياسي و فرهنگي پيشينيان خودند. اين پديده اي است كه آن را تسلسل تاريخي در اليگارشي زرسالار حاكم معاصر ناميده اند.
ايجاد گسست تاريخي در كشورهاي شرقي
در تسلسل تاريخي در ميان شبكه زرسالار و طوايف قدرتمند در اروپا و آمريكا، در جوامع امروزين مشرق زمين و كشورهاي استعمارزده، پيوند و تسلسل نسل ها از ميان رفته و شكاف تاريخي و مذهبي ژرفي در سده هاي اخير به وجود آمده است. مثلاً براي مردم امروز ايران، تاريخ دوران صفويه، كه هفت الي ده نسل از آن مي گذرد، تفاوت محسوسي با تاريخ دوران هخامنشي و ساساني ندارد. حتي تاريخ بسيار نزديك قاجاريه نيز چنين است. چنان فاصله اي ميان ما و نياكان نزديكمان ايجاد شده كه گويي آنان به سياره اي ديگر تعلق دارند؛ در صورتي كه، نه زمان زيادي گذشته است و نه حوادث آن دوران، نامرتبط با سرنوشت امروز ماست. حقيقت اين است كه حوادث و اتفاقاتي كه در چهار سده اخير در ايران رخ داده، سخت به هم پيوسته است و مانند مجموعه تاريخي همبسته است كه بيگانگي با آن به معناي بيگانگي با خود است. فاجعه اين است كه ما با خود و سرگذشت خود بيگانه ايم. ما به نسلي بدل شديم با حافظه تاريخي تهي، همچون لوحي صاف و نانوشته كه هر چه بخواهند بر آن حك مي كنند و هرگونه كه بخواهند سرگذشت پدرانمان را به ما مي آموزند.
به ياد داشته باشيم كه شاه سلطان حسين صفوي با پطركبير در روسيه و لويي چهاردهم در فرانسه معاصر بود و فتحعلي شاه قاجار با ناپلئون بناپارت در فرانسه.
كساني كه از تداوم القاب اشرافي در انگلستان در حيرت اند و آن را نوعي «تعصب سنتي انگليسي» تلقي مي كنند، سخت در اشتباه اند. تداوم اين القاب، پيوندهاي فرد را با نياكانش، با تبارش و با طايفه بزرگي كه به آن تعلق دارد، يادآوري مي كنند.
گسستن پيوند افراد با گذشته جامعه
در كنار ايجاد گسست در حافظه تاريخي مردم مشرق زمين، تلاش براي تنها و سرگردان كردن افراد به طرق مختلف به انجام رسيد و انسان شرقي يا غربي تحت حاكميت زرسالاران قدرتمند، دچار احساس تنهايي و فقدان حافظه تاريخي شد.
«تسلسل حافظه تاريخي» باعث مي شود كه هر فرد، گذشته خاندان خود را «امروز ِ» زندگي خويش بداند و در نتيجه به جايگاه خود در مجموعه اي كه بدان تعلق دارد و به نقش ها و كاركردهاي خود واقف باشد. اين امر، برخلاف وضع جوامع انبوه و استعمارزده است كه در نخستين گام، حافظه تاريخي سترده مي شود و فرد، خود را تنها و سرگردان در ميان انبوه توده هاي انساني مي يابد، هيچ پيوندي با گذشته خود ندارد و در نتيجه نمي تواند هيچ پيوندي با امروز خويش ايجاد كند. اين امر، اوج از خود بيگانگي انسان است. جامعه اي كه از چنين عناصري تركيب يافته، توده اي است انباشته و انبوه از آحاد ناپيوسته و مستقل كه در قالب خانواده هاي متعدد و انبوه در كنار هم زندگي مي كنند بدون آنكه هيچ پيوندي با يكديگر داشته باشند.
تئوريك نماياندن زندگي ناپيوسته
جامعه شناسان، وضعيت اجتماعي جوامع استعمارزده را كه به زندگي بدون پيوند با گذشته روي آورده اند به صورت مبحث تئوريك و ساختارمند مطرح كردند و از طريق تبليغات، ژورناليسم و راديو و تلويزيون به صورت گسترده تبليغ شد.
در جامعه شناسي معاصر، فروپاشي ساختارهاي سنتي و منفرد شدن اعضاي جامعه، پديده اي ملازم با توسعه اجتماعي و اقتصادي قلمداد مي شود. بررسي ها نشان مي دهد، كه اين فرآيند در اليگارشي زرسالار دنياي امروز تحقق نيافته است و «هويت جمعي» در اين شبكه ها از طريق نهادهاي ويژه اي مثل فراماسونري تداوم داشته است. بدين سان، در دنيايي كه انبوهي از انسان هاي منفرد زندگي مي كنند، اين گروه هاي كوچكِ منسجم به راحتي مي توانند سلطه خود را بر دولت و جامعه تحميل كنند. آنان، زندگي منفرد و مستقل انسان ها را به شدت تبليغ و تقديس مي كنند زيرا اين نوع زندگي، با ساختار اقتصاد مدرن و تجارت بين المللي و انتقال سرمايه و پول از جهان استعمارزده به سمت غرب ثروتمند ارتباط دارد. اين دوگانگي در رفتار و نظريه پردازي براي كشورهاي جهان سوم بسيار عجيب است و عجيب تر آنكه تصور مي شود كه اين جوامع زرسالار به لحاظ اجتماعي سنّت زده و عقب مانده اند و باقي ماندن آنان بر سنت ها ناشي از كندذهني و عقب ماندگي آنان است.
نويسنده كتاب زرسالاران پارسي و يهودي مي نويسد: «در دنيايي كه انديويدوالسيم تقديس مي شود و در هر گوشه آن پيوندها و نهادهاي سنتي جوامع و فرهنگ هاي كهن، آماج تخريب قرار مي گيرد و اين تخريب ، امري «طبيعي» و ناگزير و حتي جزء فرآيند «مدرنيزاسيون» جلوه داده مي شود، كانون هايي كه در دو سده اخير در رأس اين فرايند قرار داشته اند، پيوندها و نهادهاي خود را حفظ كرده اند و به تعبيري با حدت و شدت تمام سنت گرا هستند.»10
اما با وجود سنّت گرايي شديد نهادهاي قدرتمند، اصرار بسيار بر شست وشوي حافظه تاريخي ملت ها، از مهم ترين حربه هايي است كه اليگارشي قدرتمند و زرسالار حاكم بر جهان، براي تداوم سلطه خود به كار برده است و اين فاجعه اي است كه در ايران شايد بيش از هر كشور ديگر رخ داده است.
تحول شرايط زيستي خانوادگي در ايران
در روابط خانوادگي گسترده در جامعه ايران، اعضاي يك مجموعه خانوادگي فاميلي در يك محله كنار يكديگر زندگي مي كردند و در كنار اين مجموعه، اعضا خانواده شامل پدربزرگ، مادربزرگ، پدر و مادر، فرزند و نوه ها نيز در يك مجموعه ساختماني زندگي مي كردند. نتيجه طبيعي چنين وضعيتي نوعي تقسيم طبيعي كار بين اعضاي خانواده بود.
اين تقسيم كار شامل كسب درآمد، تنظيم اقتصادي خانواده، ترتيب دادن ازدواج، تربيت فرزندان، فعاليت هاي آموزشي و تأمين امنيت خانواده مي شد.
مثلاً در بسياري از خانواده ها تهيه نان و خريد براي خانواده، تكليف پدربزرگ بود و نگهداري از فرزندان را مادربزرگ ها بر عهده مي گرفتند و فرزندان ارشد كار مي كردند.
همچنين در خانواده گسترده، نيازهاي اقتصادي به مراتب كمتر از نياز خانواده مستقل و ناپيوسته است زيرا خانواده گسترده به يك سفره، يك يخچال، يك تلويزيون، يك لباسشويي و... نياز دارد.
خانواده هسته اي و نياز بيشتر به كالا
ادامة وضعيت خانواده هاي گسترده در جهان، نمي توانست عطش زياد قدرت هاي اقتصادي را در فروش كالاهايشان برطرف كند و چرخ هاي اقتصادي بين المللي شبكه هاي زرسالار را به حركت درآورد زيرا نياز نداشتن خانواده هاي گسترده به كالاي بيشتر، پس از مدتي، مقدار توليد در كارخانجات صنعتي را دچار ركود مي كرد.
بنابراين راه حل اساسي براي گسترش توليد و فروش كالا، ناپيوسته و مستقل كردن خانواده بود. زيرا مثلاًً در صورت تقسيم شدن يك خانواده گسترده به چهار خانواده ناپيوسته، به جاي نياز داشتن به يك يخچال، تلويزيون و تعداد معيني فرش، ظروف و مصالح ساختماني به چهار برابر اين كالاها نيازمند مي شدند، بنابراين، توليد بنگاه هاي اقتصادي به طور ناگهاني يا تدريجي چند برابر مي شد.
خانواده هسته اي فاقد قدرت سياسي و اجتماعي
خانواده هايي كه به صورت جمعي زندگي مي كردند با حكومت ها تعامل و تقابل داشتند، زيرا هر كدام به علت داشتن مجموعه اي جمعيتي، قدرت تأثيرگذاري در ساختار امنيت و سياست حوزه هاي پيرامون خود را داشتند. صرف نظر از درستي يا نادرستي چنين وضعيتي،َ واحدهاي جمعيتي سازماندهي شده در مجموعه هاي اجتماعي، توان ايستادن در برابر دولت ها را داشتند. نتيجه طبيعي چنين وضعيتي، آن بود كه دولت در ميان هزاران خانواده بود كه هر كدام از آن ها قدرتمند بودند و حكومت ها براي گرفتن حمايت آنان ناچار به باج دادن به رؤساي قبايل يا اعضاي برجسته اين خانواده ها بودند. همچنان كه در خصوص روابط رضا شاه با عشاير توضيح داديم، مقابله پهلوي با عشاير از جدي ترين اقدامات براي تجزيه قدرت خانوادگي و عشيره اي در ايران بود. اقتضاي سياست آن بود كه اين واحدهاي تأثيرگذار و مرتبط با يكديگر به واحدهاي كوچك تر و غيرمرتبط تقسيم شوند و از تبديل شدن اين روابط خانوادگي به روابط سياسي سازمان يافته جلوگيري شود.
در چنين وضعيتي اگر خانواده ها و قبايل و عشيره ها به واحدهاي كوچك تر و جدا از يكديگر تقسيم شوند از قدرت تأثيرگذاري آنان به شدت كاسته مي شود و تعامل آن ها از ميان مي رود. دقيقاً همانند آن است كه بخواهيم يك قالب فولاد يا يخ بزرگ را هرچه سريع تر ذوب كنيم كه تبديل آن به قطعات كوچك تر، فرآيند ذوب شدن را به شدت تسريع مي كند.
خانواده هسته اي فاقد قدرت دفاعي و نظامي
در اجتماع بشري، فرآيند تنهايي و اتمي شدن افراد و خانواده، در تحت تأثير قرار گرفتن آن ها شديداً مؤثر است. با گسسته شدن افراد خانواده و جامعه از يكديگر، در صورت هجوم قدرت خارجي، امكان سازماندهي نيروهاي مردمي از بين مي رود چنان كه در جريان جنگ جهاني دوم با اشغال ايران، هيچ گونه مقاومت سياسي در برابر اشغالگران صورت نگرفت. البته اين سياست در دوره هاي بعد هم اجرا شد. تبليغ گسترده براي جدا شدن فرزندان از پدران و پدربزرگ ها در عرصة مطبوعات، فرهنگ و به خصوص سينما، افراد جوامع را به سمت منفرد شدن پيش برد. در چنين شرايطي هر خانواده اي بايد براي خود همة امكانات زيستي اعم از كالاهاي مصرفي، مصالح ساختماني، پوشاك، سيستم گرمايشي و سرمايشي و... را تهيه نمايد و اين امر، يعني گستردگي مصرف كالا. همچنين امكان اجتماع يافتن سريع با ديگر نيروهاي اجتماع از بين مي رود و قدرت آنان در برابر دولت ، كاهش مي يابد و توان دولت ها در اعمال و اجراي تصميمات خود افزايش پيدا مي كند.
بحران نبود فرصت در خانواده هسته اي
بحران مهم ديگري كه با ناپيوسته و فردي شدن خانواده در اجتماع به وجود آمد اين است كه خانواده هاي كوچك براي تأمين آنچه نياز دارند، اعم از كالاهاي مصرفي، قوت روزانه، اقدامات بهداشتي و درماني، تحصيل، تأمين مسكن، تأمين مالي، مساعدت در شرايط بحراني و موقعيت هاي خطير اخلاقي و اجتماعي، بايد به تنهايي اقدام كنند و ناچارند همة اين وظايف را خود بر عهده بگيرند. به همين علت، مثلاً پدر خانواده فرصت ندارد كه مسائل تربيتي را به فرزندانش آموزش دهد و با آن ها گفت وگو كند، زيرا اسير مشكلات متعددي است كه حتي در صورت تأمين اقتصادي نيز، فرصت پرداختن به آن ها را ندارد.
به همين علت، موضوع تربيت به تلويزيون، مهد كودك و مدرسه سپرده مي شود و طبيعي است كه چنين مجموعه هايي از عهدة تربيت كودكان برنمي آيند و مهم تر اين كه نمي توانند با مشكل گسست نسلي مقابله نمايند.
اگر به كانون هاي قدرت و خانواده هاي سياستمدار و قدرتمند در عرصة اقتصاد و سياست در غرب و حتي در كشورهاي جهان سوم توجه كنيم، مثل خانواده هاي كندي، بوش، راكفلر و... متوجه مي شويم كه همگي ساختار سنتي و گستردة خود را كاملاً حفظ كرده اند.
در جامعة ايران نيز، خانواده هاي قدرتمند، به شدت به ايجاد و سازماندهي روابط خانوادگي توجه دارند. اگر به روند ازدواج در خانواده سياستمداران ايران در سال هاي اخير توجه كنيم، متوجه مي شويم كه سياستمداران ايراني نيز به شدت به پيوندهاي خانواده گسترده توجه دارند. شايد ساخت فيلم پدرسالار، پاسخي به اين شرايط باشد كه در آن، خانواده گسترده، پدر سالار، با واكنش عروس جوان به ناپيوسته شدن گرايش مي يابد.
به نظر مي رسد بازيابي عناصر مثبت و رفاهي زندگي ناپيوسته و مستقل به همراه تلفيق با عناصر مثبت زندگي گسترده، پاسخ مناسبي به بسياري از مشكلات موجود در جامعه ايران از جمله مقولة گسست نسل ها و فاصله گرفتن خانواده ها از يكديگر باشد.
پي نوشت
1. استفانين كروني، ارتش و حكومت پهلوي، ترجمه غلام رضا بابايي، خجسته، تهران 1377، ص 311.
2. كيانوش كياني هفت لنگ، حكومت پهلوي و عشاير، سقوط، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، تهران، 1383، ص 789.
3. استفانين كروني، همان، ص 381.
4. پيتر آوري، تاريخ ايران، ترجمة مهدي رفيعي مهرآبادي، مؤسسه انتشاراتي عطايي، تهران.
5. استفانين كروني، همان، ص 34-38.
6. اسكندر امان اللهي، كوچ نشيني در ايران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1360.
Oligarchi .7
8. عبدالله شهبازي، زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي، اطلاعات، تهران، 1377، ص 13.
9. عبدالله شهبازي، همان، ص 16.
10. عبدالله شهبازي، همان، ص 19.